|
چقدر زجرآور است که 2 سال نمی توانم برایت بنویسم ! این واژه ها آخرین هق هق های دلتنگی ام به توست ولی افسوس که مجبورم 2 سال نباشم ، 2 سال گریه نکنم ، 2 سال نخندم ، 2 سال ننویسم ، 2 سال زندگی نکنم .... 2 سال کم نیست عزیزکم : 24 ماه 104 هفته 730 روز 17520 ساعت 1051200 دقیقه 630720000 ثانیه و یک عمر انتظار .... که در هر ثانیه اش تمام وجودم غرق بی تو بودن خواهد شد ولی باید ننویسم ، مجبورم ! می دانم ، می دانم نمی دانی من چقدر دوستت دارم ولی حتی اگر ندانی من تا لحظه ی مرگم و حتی پس از آن تو را غیر عشق نمی نامم . ازلی و ابدی ترین عشقم ! مرا ببخش که 2 سال باید دوری از واژه هایی را که تک تکشان سرشار توست ، به جان بخرم و طاقت بیاورم که دستانم روی این کیبورد سنگ صبور نما یخ بزند و نگاهم بی آرزو دوستت دارم را از این وب فریاد نکشد ! اصلا شاید تو را در این مدت ببینم و .... ( به قول آقای عبدالملکیان : باران می آید / باران تمام می شود / اما هنوز من / خیس مانده ام / تو می آیی / تو می روی / اما هنوز من ............ ) آری ! نمی خواهم قبل از این 2 سال وجودت را حس کنم ؛ هرچند برای تو که فرقی نمی کند ، تو که نمی دانی .... ! چون دیدنت خاکسترهای عشقم را شعله ورتر می کند و راهی را که این مدت می خواهم بروم می بندد و پاهایم را بی رمق تر می کند . بگذار بی صدا تنها باشم و آسان تر دور بمانم ؛ هر چند انگار بی شائبه لحظاتم با فکر تو پر شده ولیکن اندیشه ام را فقط باید متوجه درسم کنم که حتی اگر خدایی نکرده به اولین آرزویم (تو) نرسم به دیگری نائل شوم اما بدان این 2 سال با اینکه زیاد ست برایم اما زمان کمی ست برای فراموش کردنت ؛ اصلا من که نمی توانم تا آخر دنیا از یاد ببرمت ؟! بگذریم ××××××××××××××
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام ........ _____________________________________________ میهمانی خدا نزدیک است ، از صمیم قلب التماس دعا دارم . مثل تابستان من ، گرم باشید . + نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387 14:18 به قلم فائزه |
"دوباره پلک دلم می پرد ، نشانه ی چیست ؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند / بیا که صاف شود این هوای بارانی" "قیصر امین پور" دیگر ثانیه ها هم زیر حضور بی وجودت جان می دهند ... هنوز عطر خیالت بعد از هزاران سال مستم می کند چرا که حتی این بی فکری ام همه وقت به تو می اندیشد و صدایم هر جمعه تضرع وار می خواندت ! ولی انگار فریادم در همین حوالی خاموش می شود و نمی رسد به تو !!! به تو که آسمانی هستی به تو که هیچ جمعه ای نمی خواهد بی آمدنت ، غروب کند به تو که این همه انتظارت را می کشند به تو که گاهی اوقات تنها ندبه خوندنم را گوش می دهی به تو که هر روز نزدیک تر می شوی به تو که همیشه با منی مثل یک حس غریب ! می خواهم ظهور حضورت را لمس کنم بیا ! نیمه شعبان بر همه ی منتظران مهدی ( عج ) خجسته باد . + نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387 14:17 به قلم فائزه
می دانم می آیی ! از پشت سرزمین های بی عبور دلتنگی ام می گذری و زیبایی نگاهت را بوسه باران می کند خورشید . پس از این همه سال می رسی شاد می شوم ! اما دیگر خیابان های این شهر فاصله مان نیست این بار سنگ قبری زمخت مرز دلتنگی من و توست می خواهم به جای خودم مرگم را خاک کنم ولی ... بگذریم ! بدون فاتحه نرو !!! نکند فکر می کنی هنوز برای ماندنت زود است ؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 17:55 به قلم فائزه |
پشت یک انتظار خاکستری جا ماندم و تنها توانستم خاطره هایم را از آن همه بی مفهومی حک کنم ... اکنون برگشتم تا بیگانگی هایت را با خود ببرم و بی صدا و خسته زندگی پر حسرتم را فریاد زنم بر سرت که بیدارت کنم !!! گناه من نیست ! شاید بی دلیل بود ؛ بودنم چرا که من هنوز زیر این همه خاکستر مدفونم ................................... + نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 7:9 به قلم فائزه |
روی بغض های همیشگی ام خانه ساختم و پشت بام را پر از نبودنت کردم در حیاط خانه کاشتم آرزوهایم را و با اشک های بی دلیلم گل های دلتنگی ام را آب دادم ........................ جای پنجره های اتاقم عکس چشمان روشنت را قاب گرفتم ...... تکیه دادم به دیوار عشق و در همان خانه ای که در عالم دیوانگی برایت ساخته بودم برای همیشه گم شدم ............ + نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387 14:28 به قلم فائزه |
سایه ی نگاهت چه بی تردید تمام زندگی ام شد !!! و من از آن روز دیگر فراموشت نکردم ........ می بینی ؟ چگونه با واژه ها بازی می کنم که آرامتر شوم ؟؟؟ اما تو باز هم مرا تنها می خوانی ! راستی می دانستی من تا به حال چشمانت را از نزدیک ندیده ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 15:56 به قلم فائزه |
بگذار بی صدا غروب کنم از پس این تنهایی !!!!!!!!!!!! آخر صدایم در سکوت ثانیه ها گم شد ........ و من سال هاست تنهایی ام را مغرور وار به رخت می کشم ... + نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 20:59 به قلم فائزه |
راهی نمی جویم برای رسیدنت دیوانه ی چشمان روشنت هنوز پشت پنجره منتظر ولی افسوس کسی با سنگ شیشه را نمی زند اصلا کسی نیست که باشد ! امیدم زیر پای راه راه های خیابان روی خط کشی های بی عبورم گم شد و من چه ناتمام برای همیشه فراموش شدم ... راستی این روزها چقدر تو را ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 20:10 به قلم فائزه |
چه بی دلیل غرق نگاهت بودم از پشت عکس و چه تنگدل منتظر بارانم نمی خواهی چتری برایم بیاوری ؟ بی هیچ پرسشی برق نگاهت قلبم را گرفت و حالا من تنها شدم وقتی دلم را به دستانت سپردم ! راهم را گم کرده ام میان این بیراهه ها تشنه ام ! هنوز هم مبهم است عاشق تو شدنم راهی جز رفتن ندارم راهم بده صدایم کن آرام بگیر و آشوبم کن شاید من آشنایت نبودم که نفهمیدی ! بی بهانگی خزان دردم را دانست و تو هنوز حتی مرا ندیده ای مرا ندیده ای ღ ღ ღ ღ + نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 22:26 به قلم فائزه |
امید نبودنت را کجا آرام کنم که سیاهی نداشتنت روسیاهم نکند ؟ آری چقدر باید صبر کنم تا تو روزی زیر نور خورشید یا حتی ستاره به دیدنم بیایی و مرا ازاین همه بی رنگی آبی کنی و من لبریز شوم از تو که سال های سال از درون قلبم حست کردم و نداشتم تو را که بتوانم حرف دلم را برایت بازگو کنم و بگویم که چقدر منتظرت بودم بیایی و بی فصلی مرا بهار کنی و آرام بگیرم درکنارت و بودنم را مدیون آمدنت باشم ! افسوس نبودنت بی دریغ پرم می کند از تمام غم های ناگفته ی دنیا که روزی هیچ کدام برایم مفهومی نداشت که بتوانم درکش کنم ولی حالا با تمام واژه های هستی همراه شدم که به تو برسم حتی برای این کار جان دهم ولی می خواهم لااقل آخرین لحظه ی زندگیم با تو باشم ، فقط یک لحظه ! توقعی ندارم از تو می دانم که نمی دانی که من چقدر به بودنت نیاز دارم و به شنیدنت محتاج ولی آرزو می کنم برای یک بار هم که شده به این نوشته های ناتمام من نگاهی کنی و نیمه ی جامانده ام را در دنیا عاشق تر کنی به چشمان زیبایت که مرا کشت ودلیلی شد برای مردنم! گلایه ای از تو ندارم!رنج کشیدنم را تاوان گناه دل بی گناهم می دانم که نمی تواند یک ثانیه بی تو ، بی حس داشتنت بی قرار نباشد و در سکوتش فریادت نزند . تو چه می دانی من چه رنجی می کشم وقتی که کنارم نیستی و من آرام آرام بی تو بودن را به هم بند می زنم و بی بهانه اشک بر گونه های خیسم می غلتد و بر چشمه ی دریایی قلبم می ریزد . چقدر بی تو زنده ماندن سخت بود و من نمی دانستم که هر لحظه دلتنگ تو بودن آزار دهنده ولی شیرین ترین است ! بی منت دوستت دارم ای کسی که منتی برای پر کردن لحظات زندگی ام نمی گذاری وبا اینکه نیستی،بودنت را همیشه می چشانی ام! حتی اگر مرا نشناسی من تا آخر هستی ام با عشقت آشنا هستم : عشق آشنایم ! + نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387 21:45 به قلم فائزه |
|